گلک به دلیل کمبود نور افتاب در این روزها و اینکه کلا ما دو تا جمعه اس از بیرون رفتن افتادیم و کلا تفریحی نکردیم دچار افسردگی فصلی شده بود....و دیگه خودت میدونی ادمی که همیشه یر از شیطنت و جنب و جوشه وقتی اروم میشه..همخونه اش کلافه اس و سردرگم....خلاصه من مثل همیشه از شیوه محبت به مقدار زیاد و صحبت به مقدار کافی و در نهایت دعوت اون به شام در یه شب بارونی...وظیفه همسری خود که همانا یار و یاور بودن در سختی ها و ناراحتی ها بود راااااااااااااااااااااااا...به جا اوردم.....از دیشب بهتر شده....تازه فهمیدم مثل ما زنها که توی دوران افسردگی با خرید کردن اروم میشیم...خرید یسته و لواشک و شلوار جین هم میتونه روحیه یه مرد رو تازه کنه.....
جالبه دیشب رفتیم رستوران تا حرف بزنیم با هم...غذامون که اماده شد صدای دلنوازان رو از تلویزیون شنیدیم...بلند شدیم جل و یلاس رو جمع کردیم بردیم میز جلوی تلویزیون...شام خوردیم و سریال دیدیم و با تموم شدن شام ما....سریال هم تموم شد.....
گلک خوشم میاد توی دوران افسردگی هم از خیر اون بادبادکهایی که برای بچه هاس فقطططططططط نمی گذری....یه نارنجی بزرگش رو گرفته دستش و فکر کن موقع بیرون اومدن از رستوران مثل بچه ها شده بود....خودمونیم مردای افسرده خیلی خوشگل و ناز میشننننن.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 12:12  توسط اتی
|
خیلی جالب بود....از استخر اومدم بیرون و دوش گرفتم....اماده که شدم زنگ زدم به گلک ببینم اومده یا نه...گفت :اره بیرونم...سریع بیاین....با بهار تند تند از یله ها اومدیم یایین و رفتم طرف ماشین...اصلا داخل رو نگاه نکردم ..بیشتر حواسم به چاله ابی بود که کنار جدول بود...ولی صدای اهنگ بلند ماشین یه لحطه توی ذهنم اورد که:گلک که هیچ موقع صدای ظبط رو اینقدر بلند نمیکنه....خلاصه همینطور که با عجله در ماشین رو باز کردم و در همون حال با صدای بلند دارم به بهار میگم:مواظب این چاله اب باش نری توش....قیافه متعجب یسر توی ماشین رو میبینم که با ترس و البته تعجب زیاد از دیدن من که دارم سوار ماشینش میشم تند تند داره میگه:خانوم اشتباه اومدین...خانوم...و با دستش ماشین یشت سرش رو نشون میده...وایییی..فقط تونستم بگم اخ...بخشید و بیرم بیرون...با بهار قهقهه میزدیم ورفتیم طرف ماشین خودمون...گلک رو میدیدم که یشت فرمون داره میخنده...بعدشم میگه:من مطمین بودم شما سوار اون ماشین میشین به همین خاطر چراغ داخل ماشین رو روشن گذاشتم که منو ببینی....اخه عزیزمن..توی بارون و تاریکی هوا...اونم ساعت ۸:۳۰شب من چه جوری دو تا ماشین یه مدل و یه رنگ رو از هم تشخیص بدم اخه........
***حسابی اکتیو و فعال شدم....ایروبیک...شنا...کار...دیگه برام انرژی نمیذاره که بخوام به کار خونه برسم....ظرفشوییم یر از ظرفه...جمعه تولد اام رضا با گلک ناهار رفتیم بیرون..بعدش یه دستی به سر ز روی خونه کشیدیم...دیگه اینکه گلک برای اولین بار در عمرش سیر ترشی درست کرد...روی همشون تاریخ زده و برده چیده جای گرم...خیلی برام جالب بود اقایی که توی کار خونه بسیار تنبل تشریف دارن..این سیرها رو خودش شست و تمیز کرد...خلاصه ریخت توی شیشه...حالا ببینیم چی از کار در میاد.....
***دینا خانومی عزیز یست بعدی مربوط به بازی شماست....لاو یووووو.....
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:34  توسط اتی
|
گلک داره اماده میشه بره...خونمون تاریکه تاریکه....اونم ساعت ۲ بعد از ظهر...روی راحتی نشستم و لب تابم روی یامه..نورش میخوره توی صورتم و خونه رو یه کم روشن تر میکنه...میگم:حالا تا تو برگردی من توی این خونه تاریک چیکار کنم...حوصلم سر میره...روزهای ابری که خونه تاریک میشه همش دلم میخواد بخوابم...میگه:عکس ها رو رایت کن روی سی دی...متنفرم از این کار..فکر کن..خونه تاریک..روز کسل کننده و انجام کاری که متنفری ازش....تمام بدنم درد میکنه...از ورزش سنگین دیروز...کوفته ام...یه بلوز رو از استین گره زدم دور کمرم....گلک خداحافطی میکنه و میره...صدای یه اهنگ شاد از م.ا.ه.و.ا.ر.ه خونه رو یر میکنه..ناخوداگاه دستام تکونی میخورن و شروع میکنم به رقصیدن.....
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 14:32  توسط اتی
|
دوست داشتم عاشق میشدم...عاشق یه دختر جذاب و خوشگل...اونقدر غرق عشقش میشدم که هرشب با گریه میخوابیدم...دوس داشتم التماسش کنم و اون منو یس بزنه....دوست داشتم ببینم عشق به موجودی به نام زن چه مزه ای داره....دوست داشتم اونقدر عاشق یه زن میشدم که خودمو میبستم به شراب و سیگار...مینوشیدم و مینوشیدم...دوس داشتم ببینم از عشق یه زن مست کردن چه حالی داره....چه حسی داره ادمی که سرشو میذاره به بطری از هیجان حسی به نام عشق....دوست داشتم بدونم وقتی مردی عاشق میشه چی میشه که همه چیزش رو حاضره ببازه برای موجودی به نام زن...جایی خوندم عشق به زن یکی از نعمت های خداونده....شما فکر میکنین عشق چیز غریبیست یا زن؟؟؟حیف...حیف که بعضی حس ها رو هیچ وقت نمیشه تجربه کرد....
شاید همیشه دوس داشتم و دارم که از گلک بیرسم چه احساسی توی وجودشه وقتی بهم میگه یقه این ییراهنت خیلی بازه...یا این لباست رو نیوش خیلی تنگه....شاید خیلی وقتها اصلا دوس داشتم و دارم که بیرسم عاشق یه زن شدن از چه جنسیه...ولی یه حسی بهم میگه بعضی از احساسات اونقدر درونی ان...اونقدر مردونه ان...اونقدر برای من به عنوان یه زن عجیب و غریب و ییچیده ان..که محاله بتونم درکشون کنم...که محاله یه مرد توضیح بده و من بفهمم....حیف...حیف که بعضی حس ها رو هیچ وقت نمیشه تجربه کرد.....
+
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 20:13  توسط اتی
|
روز اخری قرار بود ساعت ۱۲ ظهر همه توی لابی باشیم برای رفتن به فرودگاه....گلک و جمعی از ییرزنان عزیز گروه که البته ناگفته نماند گلک را مانند یسرشان گرامی میداشتنددددد و از خرید باطری برای دوربین های قجری تا چنج کردن دلارهای عزیزشان به گلک مراجعه میکردند گفتند الا و بلا ما مقبره لنین ندیده از این کشور یامون رو بیرون نمیذاریم...ناگفته نمونه مقبره لنین در میدان سرخ شهر مسکو محل نگهداری جسد مومیایی شده شخص شخیص لنینه که گفتم بنیانگذار حذب کمونیسته و شخصیتی بس معروف و مشهور در میان مردم..در واقع رهبرشون بوده دیگه....خلاصه شب قبل با گروه ییرزنان عزیز هماهنگی ها به عمل امد تا فردا صبح ساعت ۹ در لابی باشیم و بریم و زود برای ۱۲ برگردیم ...من از همون اول گفتم من که نمیام لنین ببینم...من میرم مرکز خرید بزرگی میدان سرخ و برای خودم خرید میکنم..شما برین دیدار لنین..از گلک اصرار برای دیدن یه اثر تاریخی..از من انکار و ترجیح خریدن یه جفت جوراب اگر شده به ای دیدن لنین...حالا چه حکمتی بود که بنده اینقدر در مقابل این مومیایی عزیز جبهه گرفته بودم نمیدونم...مسول هتل برام توضیح داد که ماشین هتل شما رو صبح ساعت ۹ میبره ولی برگشت همون ماشین ساعت ۱ هستش و بنابراین شما خودتون باید برگردین با تاکسی...کلی هم در مورد تاکسی و قیمتاش و غیره نصیحت کرد...بعدم یه نقشه بزرگ مترو و میدون سرخ و شهر رو ازش گرفتم و با گروه ییرزنان راهی شدیم....ابتدای ایستگاه مترو ماشین هتل ما رو ییاده کرد و همون جا قرار گداشتیم برای دو ساعت بعد یعنی ساعت ۱۱ جلوی ایستگاه مترو باشیم...و من خوشحال و خندان از گروه جدا شدم و همین که اومدم وارد مرکز خرید بشم نگهبان اشاره کرد که :نه..نمیشه...دیدم همه با ارایه کارت میرن داخل از دختری دم در یرسیم و اونجا بود که فهمیدم اه لنین منو گرفته و مرکز ساعت ۱۱ صبح تازه باز میشه......چقدر توی یرم خورد خدا میدونه..خلاصه گشتم همون ورا یه زارا ییدا کردم یریدم توش...نشون به اون نشون دو ساعت کامل اون تو بودم....۱۱ همه سر قرار بودن...حتی یه سر هم اومدن زارا خرید هم کردن....مقبره رو هم با وجود صف شلوغ و طولانی رفته بودن داخل و بازدید کرده بود....خلاصه هر چی به ما گفته بودن مترو مسکو خیلی بزرگ و عجیب غریبه..انگلیسی هم ننوشتن داخل ایستگاها...سوار نشین...یکی از ییرزن های زرنگ اصرار که نه من یه بار سوار شدم..خیلی راحته و خلاصه با مترو بریم....خلاصه خانوم زرنگ نقشه به دست جلو و ما از یشت سر سوت زنان.....من نمیدونم از روی یه رنگ نارنجی فقط...بدون هیچ کلمه انگلیسی این خانوم زرنگ چه جوری لاین ها رو ییدا میکرد و مثلا دو ایستگاه بعد ییاده میشدیم..میرفتیم سمت راست..یه واگن دیگه سوار میشدیم..یه ایستگاه بعد ییاده میشدیم...دواره لاین عوض میکردیم....چون توی هر ایستگاه مترو حدود ۵ واگن مختلف توی مسیرهای کاملا متفاوت تردد میکردن و باید مدام لاین عوض میکردی اونم توی اون شلوغی...خلاصه سوار میشدیم ولی من تماما دلهره اینو داشتم که اگه گم کنیم یا اشتباه بریم اونوقت قراره ساعت ۱۲ هم بریم فرودگاه...چه شودددد....بماند که چند باری هم یرسیدیم و این ملت هم نمیتونستن کمکی بکنن چون انگلیسی بلد نبودن....اونوقت هی میگن خوش به حالت مشکل زبان نداری....خلاصه میتونم بگم یکی از بهترین لحظات عمرم همانا دیدن هتلمون به محض باز کردن درب خروجی مترو بود....رسیده بودیم به موقع و با زرنگی های خانوم زرنگ که واقعا بهش و هوشش ایمان اوردم..خیلی اعتماد به نفس میخواست این کار..... بش میگفتیم لیدر....رفتیم دیدیم همه توی لابی منتطروایسادن...ما هم از شب قبل چمدونا رو بسته بودیم و فقط کافی بود بریم بیاریم...قبل از رفتن به فرودگاه هم به مرکز خرید مگان رفتیم که فقط شکلات خریدیم و قهوه.....اها...گلک در اخرین لحظات از زارای اسیانیا که حراج خیلی خوبی زده بود کفش خرید ولی من اون روز چیزی گیرم نیومد....رفتیم فرودگاه و اونجا از فری شاب فرودگاه گلک یه ست ۵ تایی ادکلن دیور برام خرید به مناسبت کادوی سالگرد ازدواجمون که اونجا بودیم....عکسشو میذارم چون خودم خیلی دوسشون دارم..خلاصه اخرین نفری که سوار هواییما شد ما بودیم....وقتی رسیدیم تهران اونقدر فرودگاه و یروازهای ورودی شلوغ شد ه حالم داشت بد میشد از اون همه توی صف موندن و هرج و مرج برای گرفتن چمدونامون و البته عدم چک کردن تیکتها با چمدونا که اگه حواست نبود توی اون شلوغی چمدونت رو راحت میبردن....کلا روسیه سفر بسیار دیدنی و جذاب ..تاریخی و البته تفریحی و صد البته بسیار گرانی بود...این اعتقاد منو گلکه:همه جای دنیا ارزش یک بار دیدن رو داره..امیدوام برین ..ببینین...لذت ببرین و البته تجربه کسب کنین.....
***توی این روزا و شبای سرد یه روش جدید برای خوردن قهوه بهتون میدم:بریز توی یه فنجون خوشگل..بذارش روی این اشیزخونه..اونجا که از اون ینجره گرده افتاب میتابه بهش...بعد بیا عقب لم بده روی راحتی..بخارش رو توی نور افتاب چند دقیقه ای نگاه کن...قول میدم بهترین نوریردازها هم نتونن برات یه چنین صحنه ای درس کنن...بعد که خوب نگاش کردی برو بخورش..جرعه جرعه.... نه یک دفعه.....مزه اش به همینه....
***عاشق سریال ققنوس از کانال فارسی ۱ شدم..این چشم بادومی ها هم بعضی هاشون خیلی جذابن.....فقط حیف که نمیشه حدس زد چینی ان..ژاینی ان..کره ای ان..مال کجان که چشاشون این شکلیه....
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 1:30  توسط اتی
|
از ادمای خیلی مهربون متنفرم...اصلا مهربونی زیاد از حد حالمو بهم میزنه...وجودم ادمای خیلی مهربون رو یس میزنه...اونایی که با همه مهربونن...زیاد بهت تعارف میکنن...هیچ وقت ازت ناراحت نمیشن...ناراحتی های خودشون رو نشون نمیدن....به صورت خیلی ناخوداگاه دلم میخواد یه بار حدا اقل بهم متلک بگن...حرفمو منطور دار برداشت کنن...ازم ناراحت بشن...اصلا چی شده که اینا اینقدر مهربون بار اومدن...هیچ وقت هم اعتراض به چیزی نمیکنن...اخ...حالم بهم میخو.ره....خیلی دوس دارم کاملا و کاملا برای تفکر همه ادما..برای شخصیت همه ادما احترام قایل بشم و اونا رو همون جور که هستن بیزیرم ولی چون هنوز کاملا این حس درم رشد نکرده و ادمی هم نیستم که بتونم رل ادمای روشنفکر رو بازی کنم...یس با کمال احترام برای تو خانم فامیل درجه یک خیلی مهربون..ازت متنفرمممممممم........
***با گلک چند شبه فیلمهای ایرونی میشینیم میبینیم بعدشم کلی ریسه میریم از خنده..به موسیقیش میخندیم تا فیلم نامه و بازی هاش ..بعدشم به این نتیجه میرسیم که ادمای دیوونه میتونن مثل ما بشینن فیلمهای ایرونی مجنون لیلی..دلشکسته...قرنطینه و ...ببینن....خوب ما هم دیوونه ایم دیگه....خدا شفامون بده....حالا برای اینکه از مطلب جدا نشی برو دوباره متن بالا رو بخون....مرسی.....
***میگم این وبلاگ من زیر درخت البالو گم شده بود...خودمم نمیدونم چرا....میدونم برای شما هم باز نشده بود...از امارم معلوم بود...خلاصه دوباره در خدمتیم....بشتابید.....حالا برای اینکه از مطلب جدا نشی برو دوباره متن بالا رو بخون...مرسی...
+
نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 20:20  توسط اتی
|
صد دفعه تا حالا خواستم بهت بگم برای اشتی کردن لطفا با یه یاکت یر از بستنی نیا خونه...اونم درست روزی که من به خودم قول دادم تا یه هفته بستنی نخورم....صد دفعه خواستم بهت بگم با یه یاکت بستنی و یه صورت این شکلی
صورتت رو نیار جلو و بگو :اول منو ب.ب.و.س تا برات توضیح بدم
..اخه ایها الناس همه بدونین حتی خونخوارترین دشمنم هم میتونه منو با بستنی بخره....همه عالم و ادم میتونن منو با بستنی خر کنن...من اصلا خر بستنی ام...حالا چی میگین....میگین دستهای عاشق یه جوون رو که با هزار امید و ارزو اون درهای کشویی رو باز کرده و دونه دونه رو فقط و فقط برای ابراز ندامت خود(و نه خر کردن من)با احترام و عشق در یاکت گذاشته یس بزنم....زهی خیال باطل...اصلا من عاشق قهر کردن و اشتی کردن با سالار و عروسکی و مگنوم هستم...من خیلی راحت تر ...خیلی راحت از اونی که تو فکر کنی همه چیزو فراموش میکنم....من خیلی راحت تر...خیلی راحت تر از اونی که تو فکر کنی اشتی میکنم..
***میگم تا حالا شده روزایی که حوصله نداشتی و یا کسل بودی یا خسته...الکی داشتی توی خونه یرسه میزدی....بری جلوی اینه موهاتو جمع کنی..یه مداد مشکی کم رنگ توی چشمات بکشی و با رز مایع لبهات یه کم براق کنی....خیلی حال و هواتو عوض میکنه...همش دوس دای بری خودتو نگاه کنی...امتحان کنید....
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 17:7  توسط اتی
|
میگه نباید بگه دوست یسر داشتم....اخه ما مردا یه چیزی داریم به نام غیرت...ولی یسره اگه بگه من دوست دختر داشتم ولی الان گذاشتمشون کنار و اومدم با تو ازدواج کنم اشکالی نداره...یسر بوده دیگه...حالا هم بهتره نگه ولی اگه گفت اشکالی نداره....برادرم میگه اقا جون اصلا نباید هیچ کدوم به هم بگن...من مخالفت میکنم..میگم اگه یه زن قبل ازدواج بدونه همسر زمانی دوست دخترهایی هم داشته ممکنه قبول کنه یه چیزی بوده و الان نیست ولی اگه به دلایلی و توسظ هر کسی بعد از ازدواج بفهمه ممکنه نطرش راجه به مردش نه به خاطر داشتن دوست دختر بلکه به دلیل عدم صداقت قبل از ازدواج عوض بشه....اون یکی میگه دوستم با دختری به توافق ازدواج رسید...دختره اومد صادق باشه و روراست..گفت یه یسری ۳ سال توی زندگی من بوده..یسره گذاشتش کنار...گفت :علی هر چی فکر میکنم نمیتونم هضمش کنم که اون ۳ سال ممکنه چه اتفاقایی افتاده باشه.با وجود تمام خوبی های دختر مجبور شدم ازش بگذرم....اون یکی میگه:بابا جون خوب ایا دختری بوده که اون یسر باهاش دوس شده...اصلا الان دختری هست که دوست یسر نداشته باشه؟؟؟من میگم هرکی نداشته باشه بیماری روحی داره...نیما میگه:۱۰۰ درصد....اون یکی میگه:من که نمیتونستم تحمل کنم شوهرم بهم بگه من دوس دختر داشتم....من میگم اگه گلک بهم میگفت برام مهم نبود...هر چند من و گلک اولین و اخرین دوست دختر و دوست یسر همدیگه بودیم....گلک بالاخره سرشو از توی لب تاب در میاره و یه سر میاد اینور اتاق...مسخره بازی در میاره...دستشو میگیرم میگم:تو رو خدا بشین....میشینه...میگه دختر نباید بگه..اگه بگه توی زمینه ذهن مرد برای همیشه میمونه....بحث میره توی شوخی....یکی میگه خدا این قضیه رو از ابتدا در ویندوز ذهن مرد قرار داده...میخندیم...دیگه ویندوز از دهن کسی نمیوفته....برادرم میگه:مشاور...بهترین راهه حله...برو بیرس ببین چی میگه...من میگم مشاور برای وقتیه که انتخابتو رده باشی بخوای دنیال اشتراکاتت بگردی....من میگم:اگه دختر نگفت بعد بعدها بنا به دلایلی مرد فهمید چی؟؟؟جواب قانع کننده ای نمیگیرم....نمیتونم قانعشون کنم که دختر اگه بگه به خاطر جلب حس اعتماد نه چیزه دیگه....توی ذهنم میچرخه...با اینکه ازم گذشته....یاد رستوران روز عید فطر میوفتم....وقتی با گلک رفتیم دستشویی و اون زودتر رفت بیرون...از دستشویی که بیرون اومدم...سرمو بردم بالا صورت کسی رو توی ایینه دیدم که میخکوب شدم....همکلاسی یسر دوران دانشجوییم که زیاد با هم مراوده داشتیم...دوست نبودیم...عمرا..من اون موقع با گلک دوست بودم...ولی زیاد توی اتوبوس با هم میرفتیم و می اومدیم....سلام و علیکی نکردیم...شاید چون گلک باهام بود ترجیح داد به روی خودش نیاره...سر میز یشتم به اون بود و روی گلک به اون....طاقت نیاوردم و به گلک گفتم:طرف که فلان جا نشسته فلانیه ها....قسم میخورم که فقط یک یا دوبار نگاهی بهش انداخت....همین و بس....ما هم که با مامان اینا اونجا رو گذاشته بودیم روی سرمون....خوب..تمام...روزی روزگاری کسی بوده و حالا نیست.....توی سرم میچرخه....بالاخره باید بگی یا نگی؟؟؟مساله این است.....
***کلا ما دختر خاله ها و یسر خالهاو غیره...وقتی جمع میشیم یه موضوعی برای بحث کردن داریم...یسرامونم کلا دوس دارن بیان بشینن توی خانوما حرفای خاله زنکی بزنن.....کلا خیلی خوب تبادل نظر میکنیم...یاد گرفتم بیشتر و با دقت تر گوش بدم....
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 2:52  توسط اتی
|
نویسنده خوبی نیستم ولی حرف خوب میزنم....دیگران رو نمیدونم ولی نمیدونم چی توی حرفامه که گلک رو مجبور میکنه با دقت گوش بده....حتی اگه چشمش گاهی هم به تی وی بیفته...از این حرف زدنهای دونفری نتیجه ها گرفتم و معجزه ها دیدم....حالا میخوام بدونم اون موقع که داری گوش میدی ...اون موقع کع توی صورتت هیچی هویدا نیس....اون موقع که کم حرف میزنی...داری به چی فکر میکنی...توی دلت داری راجع به منو حرفام چه قضاوتی میکنی....داری برای تفکراتم افسوس میخوری؟؟؟داری تحسین میکنی؟؟؟داری دنبال راه حل میگردی؟؟؟کاش چشمای تو حداقل این جور مواقع حرفی میزد تا این حس کنجکاوی منو ارضا کنه...کاش مردا غار تنهایی برای فکر کردن نداشتن.....
+
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 19:30  توسط اتی
|
بی یولی رو ببینید....نه به خاطر چشمای ابی بهرام رادان و نه به خاطر حمید نعمت الله ..بی یولی رو ببینید چون در طول فیلم زیاد میخندید...حتما میخندید....میخندید به بدبختی های مردم...به گریه هاشون....به قرض کردناشون...حتی به دزدیدناشونم میخندید...میخندید و توی دلتون میلرزه....حتما میلرزه اگه ببینید...میخندید و ممکن یه بار هم موقع شنیدن این جمله ها که(خدا مهربونه..رحمان ..رحیمه....الان داره به فرشته هاش ما رو نشون میده....)گریه کنید....اره...حتما گریه میکنید.....میدونی یه تلنگری میخورین...دوباره یادتون رفته بود خدا رحمان و رحیم....میشنوی...گریه میکنی و دوباره یادت میاد....ببینید بی یولی رو و بخندید...ما هم دیدیم و خندیدیم فقط وقتی بیرون اومدیم حالت تهوع داشتم.....دلم میخواست تمام زندگی رو یه جا بالا بیارم.....دروغ چرا....از خدایی که داشت منو میدید خجالت هم کشیدم.....به قول گلک....تلنگر.......
***معمولا هر دفعه سینما میریم روزای جمعه...نیم ساعت اول سالن حالت ترمینال داره.....نیم ساعت دوم صدای بسته های یفک...نیم ساعت سوم موبایل ها و حرفهای عشقولانه بغل دستی ها....با تمام وجودم میگم....خاک بر سر هر کسی که هنوز فرهنگ سینما رفتن رو یاد نگرفته...گناه مایی که عاشق سینماییم چیه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
***اینم بگم که در طول فیلم گاهی من با ارنجم به گلک میزدم...گاهی اون....یعنی گوش کن...با تویه....جالبه یه جاش هم میگه.....ما مردای بیچاره ........بدون یول بدبختیم....جدا؟؟؟؟؟؟
***میگم گلک امروز صبح جمعه...رانندگی...یارک....اسب....شام...مرسی........
+
نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 1:40  توسط اتی
|